تبليغاتX
به کی سلام کنم

هفتم مهر 1388

دیگه تصمیم ندارم اینجا بنویسم بنا به دلایل کاملا شخصی.حتی اگرهم دلم خیلی تنگ شه.

نوشته شده توسط orange در 17:18 |  لینک ثابت   • 

سوم شهریور 1388

یک ساعت شادی بیشتر

نمی فهمم  تو این ماه رمضونی که مردم از شب بیشتر از روز استفاده می کنن ساعتی رو که به بهونه استفاده بیشتر از روز یک ساعت جلو کشیدیم چرا یک ماه زودتر به حالت اولش بر نگردوندیم که هم بنده های روزه دار خدا بیشتر اذیت نشن و زودتر افطار کنن و هم  زندگی که بعد از افطار یه رنگ دیگری به خودش میگیره بیشتر جریان پیدا کنه؟!و این سوال همیشه برای من باقی خواهد ماند

نوشته شده توسط orange در 23:31 |  لینک ثابت   • 

سوم شهریور 1388

دل به دل لوله کشی داره

وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور!!!!

نوشته شده توسط orange در 2:33 |  لینک ثابت   • 

یکم شهریور 1388

دروغ چرا؟؟

پرفکتشنیست(perfectionist) لقب جدیدیه که به من نسبت داده شده.در حالیکه لحظه اول اون رو به عنوان یه جواب لجبازانه تلقی کردم و در دلم به تناقض ابن کلمه انگلیسی و لحجه گیلکی بیان کننده اش لبخند زدم.....اما هر روز که میگذره حس می کنم این صفت جدید به طرزعجیبی با شخصیت من هماهنگه!!! 

نوشته شده توسط orange در 0:50 |  لینک ثابت   • 

سی ام مرداد 1388

دروغ بزرگ یعنی دروغی که بخواهیم شالوده زندگی و تمام لذت هایش را روی آن بنا کنیم. که هیچوقت فراموش نشود و گاه گاه در خلوت جلوی چشمانمان پدیدار گردد حتی اگر هیچ کس و هیچوقت به آن آگاه نشود.

نوشته شده توسط orange در 13:32 |  لینک ثابت   • 

بیست و نهم مرداد 1388

اینهمه فکر هایی که میاد تو ذهنمو میاد و انگار یکی خودکار گرفته دستش و  از صبح تا شب همه صفحات مغزمو هی سیاه میکنه اما نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد؟!
نوشته شده توسط orange در 0:34 |  لینک ثابت   • 

نوزدهم مرداد 1388

بالاخره بعد از اینکه فوق لیسانسم هم در حال تموم شدنه امروزبرای اولین بار در زندگیم نیاز به پشت میز تحریر نشستنو احساس کردم ...

نوشته شده توسط orange در 0:6 |  لینک ثابت   • 

پنجم مرداد 1388

داشتم فکر می کردم که اگه وبلاگم آدم بود در ازای حرفهایی که بهش میزنم و رفتاری که باهاش دارم چه برخوردی باهام میداشت و چی تحویلم میداد...

دیگه فکر می کردم که همین الان شام خوردم ولی فکر می کنم باید برم باز شام بخورم چون اعصابم خورده و فکرم بیش از حد مشغوله و من با خوردن تخلیه روحی و عصبی میشم.نمیدونم با این تز لعنتی چیکار کنم.حس میکنم دارم غرق میشم...

دیگه اینکه ماه امشب به زمین نزدیکتر بود و بزرگتر از همیشه و هلال بود درست مثل اون شب...

و اینکه کاش یه چیزی بود که ما رو نسبت به سرنوشت محتوم مون آروم و بی تفاوت میکرد.تازه میفهمم که این حافظ چرا هی حرف و حدیث شراب تلخ و جام مینایی می و ... رو تو همه غزلهاش گنجونده....

و ............



نوشته شده توسط orange در 22:47 |  لینک ثابت   • 

دوم مرداد 1388

کی گفته یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه!

اونم واسه من که پایان از همه چی واسم تلخ تره...

نوشته شده توسط orange در 17:50 |  لینک ثابت   • 

بیست و هفتم تیر 1388

زندگی شاید همین باشد!

واقعیت اینه که بار این زندگی و زنده بودن خیلی رو شونه هام سنگینی میکنه و دیگه حوصله ندارم در کنارش یه زندگی مجازی رو هم تحمل کنم و اینکه دلم میخواد تو خلوت خودم باشم و حوصله کسی رو ندارم و حس میکنم وقتی اینجا می نویسم انگار تنهاییم نشت میکنه و خوب در اون شرایط که دیگه اسمش تنهایی نمیشه.به همین دلیل فعلا اینجا چیزی نخواهم نوشت و نمیدونم که این فعلا چند وقت طول خواهد کشید و شاید و فقط شاید قابلیت تبدیل شدن به همیشه رو هم داشته باشه.طبیعتا دلم هم خیلی خیلی تنگ خواهد شد...

نوشته شده توسط orange در 22:24 |  لینک ثابت   •